خرید بک لینک

مهر سِنگ ، آخرین سیک مسلمان شده ، که از باشنده گان اصیل و قدیمی استالف بود ، متلک های تلخ ، اما ؛ دلپذیری می گفت .

علاقه داری استالف ، قبل ازین که به ولسوالی ارتقا کند ، دارای یازده قریه بود ، که چار قریه آن ، عبارتند از : کاردگری ، خواجه میرک ، کلالان و میدان رییس ، از جمله قریه های مرکزی و شاید باشنده گان آن نیز مردمان قدیمی تر از سایرین بوده باشند .

مهرسنگ

قریه میدان رئیس را دودمان سادات و سیک ها ، تشکیل می دادند ، البته سادات بعد از سیطره اعراب و سیک ها قبل از اسلام درین سر زمین سکونت داشته اند ، چنانچه درمسال شان واقع افشارک ، موید این ادعاست .

اما ؛ با تاسف که اهل هنود و سیک های استالف ، از جور روزگار ، به دلایل مختلفی کوچ کردند و تمام باغ های سر سبز و حاصل خیز شان قسمن سر سبیل و قسمن به نرخ کاه به عرضه رسید .

فعلن بهترین باغ ها و حتا محوطه علاقه داری

سابق ، به ملکیت اولاده خاتم النبیین ، در آمده است .

از مسئله دور شدیم !

مهر سنگ ، یک تن از مظلوم ترین سیک های استالف ، که وی را با وعده های چرب و گرم ، یعنی به او زن ، خانه و کار خواهند داد ، مسلمان ساختند ، بعد ختنه ، نامش را گذاشتند " شیخ عبدالله " .

با تاسف که سال ها گذشت ، مسلمانان به وعده خود وفا نکردند .

شیخ عبدالله ، پیر شد و تا روز مرگش مجرد ماند و در همان حجره مسجد که اسلام آورده بود ، اصابت راکتی او را در همان جا با تمام آرزو هایش دفن کرد .

روزی با هم سر گرم قصه بودیم ، حاجی [ ... ] که تازه از سفر حج بر گشته بود ، شیخ را دید و به آغوش کشید و گفت : شیخ به خدا قسم که هنگام بوسیدن سنگ حجرالاسود دعایت کردم ، تا صاحب زن و فرزند شوی. شیخ عبدالله نگاهی به من کرد و با خنده نیشدار آهسته گفت : ( می بینی ای دیوثه ، سه تا دختر دم بخت را در خانه بندی کده و برای مه از سنگ طلب زن می کنه ) .

حاجی رفت ، شیخ ادامه داد و گفت : در یکی از ایالات دور دست " بهارت " مردی زنده گی فلاکت باری داشت ، از فرط گرسنه گی و تنگدستی شکمش به پُشت ش چسپیده بود ، برای زنده ماندن راهزنی می کرد و ده ها عمل شنیع دیگری را انجام می داد .

شبی در هنگام دزدی ، توسط محافظین کاروان ، به قدری لت کوب شده بود که نزدیک بوده بمیرد .

بیچاره سر به کوه و جنگل و بیابان می زد ، تا سوسماری بیابد و شکم را سیر کند ، اتفاقن در جنگلی دید که سنگی افتاده ، کمی متفاوت تر از سنگ های دیگر ، کنار سنگ نشست و به تفکر پرداخت و گفت : این سنگ سر انجام زنده گی تلخ مرا و نسل اندر نسلم مرا ، از فقر و بد بختی نجات خواهد داد .

روی سنگ علامتی کشید ، علامتی که نه هندو و نه مسلمان اعتراضی کند ، به شهر رفت و فریاد زد یاایهالناس ! کریشنا سنگ مقدسی را به شما از بهشت فرستاده و در اختیار من است .

مردم ساده دل با وی همراه شدند و سنگ را از نزدیک دیدند و به بوسیدن سنگ ابتدا کردند .

شیخ در حالیکه می خندید گفت : می دانی که آخر چه شد ، نواسه های آن مرد کلید دار آرامگاه سنگ مقدس شدند و از احمق سازی مردم سالیانیست که در عیش و نوش از برکت پول های صدقه ، زنده گی مرفه ی دارند .

[ سنگ شما و سنگ ما هیچ تفاوتی ندارد ] .

کریمی استالفی

برچسب: نویسنده: هیراد فدایی تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 14:20

صفحه بندی