لیلی غزل و فروغ فرخزاد !
به بهانه چاپ کتاب " رقص در باروت "
در درازنای هزار یک صد سال ادبیات پُر بار زبان پارسی ، بنابر اندیشه های پوچ و خرافاتی زن ستیزانۀ حاکم بر جامعۀ ما ، تنها انگشت شماری از شاعر زنان در کنار شاعران مرد ، حضور یافتند .
از آنجایی که جو خفقان آور جامعۀ مرد سالار ، رابعۀ بلخی ، اولین بانوی شاعر زبان پارسی را که از عشق سخن گفت ، ناجوانمردانه رگ بُریدن و از خون لاجوردینش ، رنگ نیلگون آب حمام را یاقوت گونه ساختند و مجالی برای زنان ندادند تا آزادانه در فضای بیکرانۀ ادبیات پارسی ، تابناکتر پر و بال بگشایند .
آنانی که بعد از رابعه آمدند ، ناگزیر بودند تا با پنهان نمودن هویت شان ، زیر القاب های مستوره ، مخفی ، محجوبه ، عاجزه و حتا گمنام [ رقص در باروت ] را بپذیرند و در چار دیواری زندان خانه ، از آنسوی دیوار های درد ، فریاد های زنانۀ شان را بر آورند .
و اما ؛ خرسندم که سر انجام بانوان تابو شکن ، شجاع ، جسورانه و عصیانگرانه ، اشعار راستین و پُر شور خود را با فطرتی آزاد ، بر ضد سنت های بی بنیاد ، که در درازای سده ها مانع رشد شان شده بود ، در کنار شاعران مرد ایستادند و غرور پایمال شده و عزت نفس آسیب دیدۀ خود را ، با سروده های پُر جذبۀ شان باز گردانیدند و به یقین ثابت ساختند که زن دیگر نه مایملک مرد ، نه ضعیفه ، نه ناقص العقل و نه کشتزار مرد ، بلکه زن موجود بی همتا ، آرامش دهندۀ روحی و معنوی و تربیت کننده جامعه است .
در سروده های دلنشین بانو " لیلی غزل " یگانه چیزی که متجلی است ، همانا فریاد های داد خواهانه ، درمان زخم های ناسور زنان ، حمایت از اصل تساوی جنسیتی ، درد غربت ، میهن دوستی ، روشن ساختن افکار عامۀ زنان ، به امید دریدن پرده های تاریک طلسمی شب و شب بازان و طلوع دیگری درافق نا آمده روز آینده ها است . قریحه و استعداد این بانوی غزلسرا و آفریده های شعری وی جایگاه ویژه ی در رشد و بالنده گی ادبیات کهن سر زمین باستانی ما ، تأثیر گذار و ستودنیست .
برداشت شخصی من از شعر این است که : واژه واژۀ آن در انسان ها شور و شوق مست کننده ی ایجاد کند .
دیشب میان حجلهی خواب قشنگ من
آهوی پنجههای تو بودم پلنگ من !
دیشب میان خواب و خیال ستاره ها
گشتی شبیه صاعقه مست و ملنگ من
باران شدی ، کویر تنِ تشنه ی مرا
صد بوسه کاشتی به لب لاله رنگ من
آن دم که آفتاب نگاهت کند طلوع
در سر زمین پیرهن شوخ و شنگ من
پیغمبر غزل به تنم رقص میکند
کر نیست در کنار تو ای عشق زنگ من
بر سادهگی عشق دهاتی من مخند
ای شهریار و شهر نشین زرنگ من !
برعکس برّه بودن خود گرگ می شوم
آن شب که گردن تو بیفتد به چنگ من
آری .. این منظومۀ لطیف ، زیبا و پُر احساسی است که تمام ظرایف و عواطف زنانه را ، لیلی غزل در شعر خود جا داده است .
بانو لیلی غزل با مهارت بینظیر ، واژه ها را شاعرانه ساخته ، ترکیباتی نو و تصویرها تازه ی در چکامه هایش بخشیده ، که نشانۀیست ستیزگرانه علیه آنانی که زنده گی را برای بانوان جهنم ساخته اند .
نیازی نیست پیغمبر بمانی زن ! خدایی کن
برون آ ، عشق را ، آیین خود را رونمایی کن
بزن فریاد و ویران کن بُن دین دروغین را
دهان زخم هایت را ببند و مومیایی کن
حیا ، بیدست و پایی نیست ، تیز و تند و بُرّان باش
میان بیحیایی های مردم ، بیحیایی کن
گرفتار مصیبت های توفانیم یک عمرست
خدا بیچاره است این روز ها ، ای زن خدایی کن .
این سروده ها ، مرا به یاد زنده یاد خانم فروغ فرخزاد انداخت .
در آن روزگارانی که بیان عشق در ایران برای یک زن شرم آور ، تحقیر آمیز و خطر ناک بود ، اما فروغ اولین بانوی بود که اعتراض خود را با سرودن اشعاری عریان و بی پروا علیه سنت های مرد سالاری بلند کرد و نقش مهمی را در روشن کردن افکار عامۀ زنان ایفأ نمود . فروغ ، روحی از تخیل بود ، عشقبازی ها ، همخوابگی ها عواطف جنسی ، سپردن تن لخت و بلورینش به دست سبزه ها و چشمه ها ، همه و همه مجازی و موجی از تخیلات زنانه ی وی می باشد . او رابطۀ جسمانی مادی با کسی برقرار نساخته بود ، احیاناً اگر چنین رابطۀ طبعی وجود داشت ، اعترافات صادقانه ، راستین و شهامت او قابل تحسین است .
یگانه زنی که در شرایط بس وخیم و تلخ ، پرده از عواطف جسمی خود می بردارد ، فروغ است .
در شعر گناه از وی میخوانیم :
گنه کردم گناهی پُر زلذت
کناری پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا نمی دانم چه کردم
درآن خلوتگۀ تاریک و خاموش ...
گنه کردم گناهی پُر زلذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود...
این پارچه شعر در جامعۀ سنتی ایران ، برای مردم عوام بسیار عجیب می نمود و جامعه را به تکان آورد ، زنان را بیدار ساخت ، تا خود را بشناسند ، فروغ ، با نا برابری های زن و مرد در ستیز بود ، تا آخر عمر یک قدم به عقب بر نگشت .
منظومۀ انقلابی گناه ، تحولات بس شگرف و تاریخی را در شعر زنانۀ ادبیات پارسی به وجود آورد .
فروغ می گوید : فشار زندگی ، فشار محیط و فشار زنجیر هایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه نیرویم برای ایستاده گی در مقابل آن ها تلاش می کردم خسته و پریشانم کرده بود ، من می خواستم یک زن یعنی یک بشر باشم ، من می خواستم بگویم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران میخواستند فریاد های مرا بر لبانم و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند .
خانم غزل نیز چون فروغ می اندیشد :
" آنگاه که رگان رابعه را در حمام بریدند ؛ هنگامی که نادیا انجمن با تیغ خونین شریک زنده گیاش سلاخی شد و هنگامی که پیکر بی پناه فرخنده ، تنها و بیکس در پیش چشمان یک مُشت آدم نماهای نابینا به آتش کشیده شد و هزاران زن و دختر دیگر در زیر سُم جامعهی مذکر افغانی تکه تکه شدند و میشوند ، من در باروت رقصیدهام " .
به قول نیمای بزرگ : ممانعت از شوق طبعی ، ممانعت از جریان یک رود خانه شتابان است ، اگر مسدود شد در دفعۀ ثانی خیلی شدید تر و با قوت تر از اول جریان می یابد .
فرخزاد عزیز ، آرام بخواب ، " انقلابی " که در آن سوی سر زمین خورشید آغاز کرده بودی ، درین سوی سر زمین تو ، پرچم تولد دیگر آن را لیلی غزل با نشر کتاب " رقص در باروت " در اهتزاز در آورده است .
کریمی استالفی
برچسب:
نویسنده: هیراد فدایی