به شیخی گفتم : یا شیخ ! از فقر و تنگدستی به فغان آمده ام ، شیخ گفت : در معبدی از بلاد مقدس اعتکاف گزین ، حاجتت با دعایی« اجابت » شود . گلیم فروختم و اذیت خار بیابان کشیدم ، پا به آن بادیه مقدس گذاشتم و معتکف شدم ، شب ها را با گریه و عبادت های نفسگیر روز کردم ، چشم بهم زدنی عمری گذشت . در یکی از شب ها خواب دیدم که دزدی از معتکفین قبلی ، با شمشیر وارد معبد شد و با نوک شمشیرش عتاب گونه گفت : بساط ات برچین ، برگرد به بلاد خود ، اگر صد سال دیگر این جا از گریه
برچسب:
نویسنده: هیراد فدایی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:34