روزی که چشم به دنیا گُشودم ، مرا با پارچه ی به نام « قنداق » محکم بستند ، نفسم را در سینه حبس و از حرکات آزاد دست و پایم جلوگیری کردند . بیدرنگ ملای مسجد را خواستند ، تا در گوشم آذان دهد . ملا بانگ « الله اکبر » را در گوش هایم دمید ، حسی در من دست داد که : هشدار گونه گفت : من در آمدن و رفتنت نقشی ندارم ، اما ؛ از آمدنت پشیمانت می کنم . راستش آن صدای نا شناخته ، حقیقت را گفته بود ، از آن روز تا حالا شصت هشت سال گذشت .
برچسب:
نویسنده: هیراد فدایی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:34